درکوی ما شکسته دلی میخرند و بس |
غریبی از پشت کوه بر شهر وارد شد . ندا در داد که من یگانه روزگارم . بانگش همه جا را پر می کرد.
دانایی از او پرسید: از چه روی بر خود این لقب نهاده ای . گفت: از آن روی که از پشت کوه آمده ام و چون ستاره در شهر درخشانم.
دانا گفت: آنکه در آسمان شب فراوان است ستاره است و تو یکی از آن جماعت.
گفت : آخر من روز می آیم.
او را گفت: خورشید هم چنین است و چنان که تو افاده به خرج می دهی نه بلکه او بی ریاست و گرمایش مثل نورش به همه به اندازه آورده است. نه مثل ما آدمیان که دهان مفت گویی و مفت خوریمان باز است. و درخشانی خود را آواز می دهیم.
غریب از دانا تشکر فراوان کرد . از او خدا حافظی نمود.
دانا پرسید حالا به کجا می روی !
گفت: به همان پشت کوه که اگر نوری هست بدون جار وجنجال بر مردم خودم بریزم و نیاز به فریاد و سخنی نباشد. و الا سر بر خاک نهم و هیچ نگویم.
اينجا كسي است پنهان
دامان من گرفته
خود را سپس كشيده
پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده
ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش
اركان من گرفته
من خستهگرد عالم
درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم
درمان من گرفته
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود.
ناگهان سروکله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا میشود. راننده آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس Brioni ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه هايش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشهای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ی NASA روی اینترنت، جایی که میتوانست سیستم جستجوی ماهوارهای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقه چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.
بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، میتوانی یکی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد ؟!
مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!
چوپان گفت: تو یک مهندس صنایع هستی ؟!
مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی.
برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی.
مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی و بسیار حواس پرت هستی، چون
به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!!
فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !
عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .
آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟
خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد .
« منبع : غذای روح - آن لاندرز »
کتاب "چه کسی پنیر مرا برد" در سال ١٩٩٨ منتشر شد و از آن تاریخ ده میلیون نسخه از آن به فروش رفته و پرفروشترین کتاب ظرف دهسال از انتشار آن توسط Amazon.com اعلام شده است. نویسنده آن دکتر سپنسر جانسون (Spencer Johnson) دارای لیسانس روانشناسی و دکترای پزشکی (جراح) با سابقه کار در دانشگاه هاروارد می باشد.
داستان کتاب از این قرار است که دو موش و دو آدم کوچولو که هم اندازه موشها هستند در یک "میز" (Maze) زندگی می کنند. (راههای پیچ در پیچی که به عنوان سرگرمی شما وارد آن می شوید و باید راه خود را به بیرون بیابید. "میز" بصورت نقاشی نیز در کتابها و مجلات دیده می شود که شما با رسم یک مسیر از یک طرف به شبکه تو در توی راهها وارد و از طرف دیگر آن خارج می شوید). دو آدم کوچولو به اسامی "هم" (Hem) و "هاو" (Haw) و هم چنین موشها هر روز باید برای یافتن پنیر و خوردن آن که سمبل آمال و آرزوها، خوشبختی و موفقیت آنهاست در این "میز" که سمبل محیط زندگی پیچیده است مسافتی طولانی را از درون کریدورها طی کنند.
موشها موجوداتی "فاقد قضاوت" (Nonjudgmental) و "فاقد قدرت تجزیه و تحلیل" (Nonanalytical) هستند. آنها فقط پنیر می خواهند و برای بدست آوردن آن هم به هر دری می زنند. اما برای "هم" و "هاو" داستان بکلی متفاوت است. آنها با پنیر رابطه عاطفی دارند. برای آنها پنیر تنها از این نظر که با خوردن آن به حیات خود ادامه می دهند اهمیت ندارد بلکه سیستم باورهایشان و زندگی شان را نیز در رسیدن به پنیر خلاصه می بینند. پنیر در این داستان استعاره ایست که جایگزین همه دلبستگی ها و تعلقات خاطر بشر است. پنیر برای "هم" و "هاو" به منزله کار، شغل، عشق، خانواده، پول و ثروت و بالاخره هر آن چیزیست که برای انسان انگیزه زندگی است.
روزی در جستجوی پنیر، هر دو گروه هم موشها و هم آدم کوچولوها به نقطه ای می رسند که جانسون آنرا ایستگاه C می خواند. در ایستگاه C در قلب "میز" مقدار زیادی پنیر وجود دارد و این امر شادی زائدالوصفی را در آدم کوچولوها ایجاد می کند.
روزها می گذرد، موشها و آدمها هر روز به خوردن پنیر ادامه می دهند تا آنکه یکروز وقتی موشها به سر وقت منبع پنیر می روند آنجا را خالی می یابند. دستی نامرئی پنیرها را برده است. موشها بدون شکوه و شکایت هم چنانکه طبیعت شان اقتضاء می کند از راه رفته باز می گردند و بدنبال هدف غیرقابل اجتناب یعنی یافتن منبع پنیر جدید می روند. موشها نه شوکه می شوند، نه تعجب می کنند، نه خشمگین می شوند و نه غمگین. کمی بعد از آن "هم" و "هاو" فرا می رسند. با دیدن صحنه اسفبار ایستگاه C بدون حتی ذره ای پنیر، خشم و غضب آنها را فرا می گیرد. "هم" فریاد می زند که "چه کسی پنیر مرا برد؟"
آدم کوچولوها که آمادگی مواجهه با این تغییر ناگهانی را ندارند و بر این تصور بودند که تا دنیا دنیاست وضع به همان منوال باقی خواهد ماند و آنان می توانند از منبع لایزال پنیر در ایستگاه C بهره ببرند، از نظر روحی درهم می شکنند و غمی بزرگ هر دو آنها را در بر می گیرد.
روز بعد به امید روبرو شدن با یک معجزه دوباره به ایستگاه C باز می گردند اما باز هم آنجا را خالی می یابند. "هاو" که رفته رفته متوجه واقعیت می شود به دوستش پیشنهاد می کند که به جستجوی پنیر جدیدی بپردازند. "هم" که نمی تواند ذهن خود را از این حادثه که احساس می کند در آن قربانی شده پاک کند، پیشنهاد "هاو" را رد می کند. درحالیکه آدم ها مشغول کلنجار رفتن با ظلمی که یک دست نامرئی بر آنان روا داشته هستند، موشها به منبع جدیدی از پنیر در ایستگاه N می رسند.
روزها سپری می شود و هر روز به امید روبرو شدن با پنیرهای ناپدید شده "هم" و "هاو" به ایستگاه C مراجعه می کنند تا اینکه بالاخره روزی "هاو" یادداشتی بر دیوار ایستگاه C برای "هم" می نویسد با این مضمون که "اگر نمی ترسیدی دست به چه کاری می زدی؟" و پس از آن برای یافتن پنیر جدید به تنهائی براه می افتد.
"هاو" که رفته رفته واقعیت را درک می کند در می یابد که پنیرها در واقع بطور ناگهانی ناپدید نشده بلکه رفته رفته بر اثر استفاده از منبع مزبور مقدار آنها کاهش پیدا کرده تا به صفر رسیده است!
"هاو" تصمیم می گیرد به عمق "میز" وارد شده و بهر صورت که شده منبع جدیدی بیابد. درحالیکه هنوز ترس و نگرانی از شکست از وجود او زدوده نشده هم چنان که به راه خود ادامه می دهد بر روی دیوارها یادداشت هائی برای دوستش "هم" باقی می گذارد که اگر تصمیم به یافتن او گرفت بتواند ردّ وی را بیابد.
بالاخره پس از روزها راه رفتن و جستجو او نیز مانند موشها به ایستگاه N می رسد و در آن انبوهی از پنیر را می یابد. او که از رسیدن به منبع جدید در پوست خود نمی گنجد بر روی دیوارهای ایستگاه N با حروف بزرگ می نویسد:
- تغییر اتفاق می افتد
- انتظارش را داشته باشید
- بسرعت خود را به وضعیت جدید عادت دهید
- تغییر کنید و از تغییر لذت ببرید
- آماده باشید که سریعا تغییر کنید و از این تغییر دوباره و دوباره لذت ببرید
اهمیت کتاب در جامعه آمریکا بحدی بود که برخی از نویسندگان نقد ادبی مردم آمریکا را به دو گروه تقسیم می کردند. آنها که "چه کسی پنیر مرا برد" را خوانده اند و آنانکه آنرا نخوانده اند. کتاب در ٩۴ صفحه با حروف بزرگ و حاشیه بزرگ چاپ شده که شاید نهایتا می توانست در ٣٠ صفحه خلاصه شود.
اما "چه کسی پنیر مرا برد" تنها در خدمت درمان دردهای شخصی بسیاری ازمردم قرار نگرفت. این کتاب بطور مرموزی یک روی دیگر نیز داشت. "چه کسی پنیر مرا برد" همچون یک انسان دو شخصیتی بود. فلسفه ای که در پشت آن نهفته بود آنرا به کتاب مقدس دنیای کورپوریت آمریکا و مدیریت کمپانی های بزرگ تبدیل کرد. معاون مریل لینچ (Merrill Lynch) که یکی از بزرگترین کمپانی های فایننس و سرمایه گذاری جهان است از آن به عنوان کتاب ضروری برای "کسانی که در دنیای در حال تغییر امروز خواهان موفقیت اند" یاد کرد. خطوط هواپیمائی ساوت وست، کارخانه مرسدس بنز، کمپانی کداک، و کمپانی سرمایه گذاری و بانکی مورگان ستنلی و دهها کمپانی دیگر هر یک چندین هزار نسخه از کتاب را خریدند و در اختیار کارمندان خود قرار دادند.
"چه کسی پنیر مرا برد" هم چنانکه گفته شد نه تنها در ١٠ میلیون نسخه به فروش رفت بلکه میلیونها نسخه CD و CD-ROM آن نیز وارد بازار شد. در برخی از کمپانی های بزرگ، کارمندان موظف بودند کتاب را بخوانند و از روی آن گزارش تهیه کنند، سپس به گروههائی تقسیم شوند و درباره آن و مفاهیم آن با یکدیگر به بحث بپردازند. در حالیکه کتاب بطور گسترده ای توسط مدیران مورد استقبال قرار گرفت آلت قتاله کارمندان و کارگران شد.
رفته رفته خواندن "چه کسی پنیر مرا برد" سند طنز آمیز و در عین حال غم انگیزی شد که کارکنان کورپوریشن های بزرگ می دانستند که کمی بعد از توصیه های مدیریت به خواندن کتاب مزبور داس اخراج های جمعی فرود خواهد آمد و هزاران هزار را بیکار خواهد کرد. مدیریت کورپوریشن ها برای آماده کردن کارمندان به قبول وضعیت جدید، قبول اخراج، فشار مالی و تنش های خانوادگی بعدی ناشی از آن که زن و شوهرها را به طور سنتی با بروز بحران بیکاری به جان یکدیگر می اندازد به آنان توصیه خواندن کتاب سپنسر جانسون را می کردند تا شرایط جدید را راحتتر بپذیرند و زودتر دست از سر آنان برداشته و به سراغ "پنیر" جدیدی بروند.
در میتینگ های توجیهی که در رابطه با "چه کسی پنیر مرا برد" بر پا می شد، کارکنان توجیه می شدند که نق زدن و شکایت از وضعیت جدید نشانه عدم بلوغ، بی ارادگی و عدم رشد روحی است. انسانهای قوی اعم از مرد و زن با عبرت آموختن از "هاو" باید بر روی شرایط جدید لبخند زده و کفش آهنین به پا کنند و در چنبره "میز" زندگی آمریکائی بدنبال کار جدید بگردند. چیزی که گفته نمی شد این بود که اخراج های عظیم معمولا در شرایط بد اقتصادی اتفاق می افتاد و هیچ دلیلی نداشت که کارگری که از جنرال موتورز اخراج شده بتواند در همان شرایط سخت اقتصادی در فورد کاری برای خود دست و پا کند.
کارمندان پیام مدیریت را از درون نوشته جانسون می گرفتند. سئوال نکنید، شرایط را به همان صورتی که به شما ارائه می شود بپذیرید، خوشحال و خندان باشید و به زندگی لبخند بزنید. اگر اخراج شدید با گفتن یک Thank you بسرعت مانند موشها بدون قضاوت و بدون آنالیز بدنبال پنیر جدید بروید. حرف نزنید. انتقاد نکنید. موشها زودتر به ایستگاه N رسیدند چون سرشان را به پائین انداختند و در پیچ و خم "میز" بدنبال پنیر جدید رفتند. آنها خوش اقبال بودند و پنیر را یافتند اما حتی اگر هم نمی یافتند بازهم دلیلی نداشت که نک و نال کنند.
شکایت زائیده مغزهائی است که زیادی پرسشگرند. پرسش زیادی نکنید چرا که اولا به جائی نمی رسید، کما اینکه "هم" نرسید، و بعد چون هیچ فریادرسی در این راه تو در توی زندگی نیست بهتر است بجای سر در آوردن از اینکه چه بر سر پنیر آمده تا دیر نشده در این دنیای پیچیده و "میز" مانند بدنبال سرنوشت محتوم خود و یافتن پنیر جدید بروید، ضمن اینکه لبخند هم فراموش نشود.
"چه کسی پنیر مرا برد" درس بزرگی به جامعه آمریکا آموخته است، بجای اینکه "تغییر دهید" باید "تغییر کنید". تغییر را بپذیرید و به آن لبخند بزنید حتی اگر بر اثر آن خطر گرسنگی و تمام شدن پنیر، خود و خانواده تان را در شرف نابودی قرار دهد.
اما سئوال اینست. چرا ماباید مثل موش زندگی کنیم؟ چرا باید در حصار "میز" برای اندکی پنیر انسانیت خود را بفروش بگذاریم؟ سر خود را به پائین بیندازیم، انتقاد نکنیم، صدایمان در نیاید و چون موش شویم؟ اصلا چرا به دنبال پنیر برویم؟ چرا به دنبال غذاهای دیگر نرویم؟ و یا حتی چرا از "میز" خارج نشویم، دمی آرام نگیریم و سپس خود دست به ساختن پنیر جدید نزنیم؟ اصلا چرا حصارهای "میز" را فرو نریزیم. ما انسانیم، موش نیستیم...
ای صمیمی ، ای دوست
گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی...
ای قدیمی ، ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم...
آرزویم همه سرسبزی توست
دایم از خنده ، لبانت لبریز
دامنت پرگل باد...
"مهدی اخوان ثالث"
شترها خائن هستند، هزاران كيلومتر راه مي روند بدون اينكه
هيچ نشانه اي از خستگي در آنها ظاهر شود ...بعد ناگهان به
زانو در می آیند و می میرند ...
اسب ها كم كم خسته مي شوند وهميشه مي داني چقدر از
آنها توقع داشته باشي و چه زماني ممكن است بميرند...
" كيمياگر "
نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!
وقتی میگویم بهار
این خود تویی
که روزها و لحظهها
به انتظارت قربانی شدهاند
در حضور ابرهای بارانی
شاهزادهوار
به عریانی درختان میپوشی...
وقتی میگویم بهار
واژه تمام میشود
که تو تمام کلمهای
و زبان سکوت میکند
به احترامت
به شکرانهی قدومت
به ستایش طراوتت...
وقتی میگویم بهار
یعنی
خوش آمدی...
یئنه گلیر نازلی باهار ، نازلی یاز
هامینین یازیسین بو ایل یاغلی یاز
جان ساغلیغی ، جیب وارلیغی ، اولوم آز
مهریبان آللاهیم ، بئله یازی یاز
" تازا ایلینیز موبارک اولسون "
باز بهار و تابستان با ناز می آید
روزی همه را با برکت بنویس
سلامتی جان ، درآمد بیش ، مرگ و میر کم
این طوری رقم بزن ای خدای مهربان...
جان فداي نفس نادره مرداني باد
كه كم و بيش نگشتند به هر بيش و كمي...
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت...
او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قيمت و فاخر می آراست و به او از بهترين ها هديه ميکرد.
همسر سومش را نيز بسيار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشی می کرد. اما هميشه می ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگری رود.
همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک می کرد.
همسر اول پادشاه، شريکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع می شد .
روزی پادشاه احساس بيماری کرد و خيلی زود دريافت که فرصت زيادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت:
" من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟
او جواب داد : " به هيچ وجه ! "
و در حالی که چيز ديگری ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوی؟"
او جواب داد:" نه، زندگی خيلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ."
قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من هميشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو هميشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من می آيی؟
او گفت :" متأ سفم! در اين مورد نميتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم ".
جواب او همچون گلوله هايی از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايی او را خواند...
"من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا ميروی، با تو می آيم ."
پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذيه، بسيار نحيف شده بود.
پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بيشتر توجه می کردم ...
در حقيقت، همه ما در زندگی کاری خويش 4 همسر داريم .
همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اين که تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترک سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها می گذارد .
همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال می يابد .
همسر دوم ما، همکاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاری که می توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند .
همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مي نماييم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است ...
پس همين حالا احيايش کنيد، بهبودش ببخشيد و مراقبش باشيد.
یا ضامن آهو
ما محتاج گوشه چشمی از تو هستیم
تا دلمان بسوی تو به پرواز در آید...
صدای پای اشتران از دل کویر میآید...
کاروانی خسته و غمدیده و محزون هر کسی سر به کنج کجاوه گذاشته و آرام آرام میگرید، باد با رقص جنونآمیز خود شنهای صحرا را پا به پای خود به وجد آورده و به آسمان میبرد.
صدای زوزه باد هر از گاهی مصیبتدیدگان را از دل دریای غم بیرون میآورد.
آری، کاروان اُسراء اینک به سمت مدینه باز میگشت، مدینة النّبی که اینک محزون و داغدار پسر پیامبر بود.
هنگامی که کاروان به دوراهی عراق و مدینه رسید، ناگهان نسیمی از جانب کربلا دختر امام حسین (علیه السلام) را متوجّه خود کرد.
آه چه لحظهای بود، صدای شیون او بلند شد و همه را متوجّه خود نمود همگی مست نسیم کوی حسین (علیه السلام) گشتند.
با هم به ساربان گفتند که ما را از دشت کربلا و مزار یار عبور ده.
قافله مسیر خود را تغییر داد. زمان فراق دیگر به سر آمده بود و عاشقان به کوی معشوق نزدیک میشدند.
هر چه این فاصله کمتر میشد بر شور و افغان کاروان افزوده میگشت.
هنگامی که آن پروانگان به مدفن خورشید رسیدند از روی ناقهها همچون برگ خزان خود را به زیر افکندند.
هر کس قبر عزیزی را در آغوش گرفت صدای فغان و ناله در تمام صحرا مستولی گشت. جابر بن عبدالله انصاری نیز که در اربعین به کربلا رسیده بود، با داغدیدگان هم ناله شد.
یکی میگوید: همین جا بود که عزیز خود را از دست دادیم.
یکی دیگر میگوید: همین جا بود که خیمههای ما را آتش زدند و اموالمان را غارت کردند.
آه همین جا بود که شمر با شمشیر سر از بدن حسینم جدا ساخت.
وای عمویم، این جا بود که او را به شهادت رساندند.
وای پسرم علی اصغر. صدای جانسوز رباب شور دیگری به این مرثیهخوانی میداد. او سخت میگریست، خدا این جا بودکه با تیر سه شعبه گلوی کوچک اصغرم را هدف گرفتند.
آری هر کسی به نحوی از دل غم دیدهاش عقدهگشائی میکرد.
در این اثنا بیبی زینب کبری (سلام الله علیها) خود را تمام قد بر روی قبر برادر انداخت و با اشک و آه و صدای محزون گفت:
ای وای برادرم حسین جان، ای وای محبوب دل پیامبر خدا، ای فرزند مکه و مِنا. ای پسر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ای فرزند علی مرتضی (علیه السلام).
ای برادر، شرمندهات گشتم که نازدانهات رقیه را در خرابه شام جا گذاشتم.
ای برادر، اگر اینجا نامحرم نبود، جای تازیانه و سنگها را به تو نشان میدادم.
ای برادر ما را خارجی خواندند و از بالای بامها بر ما سنگ زدند و بر رویمان خاک و خاکستر پاشیدند.
ای عزیز مادرم ای میوه قلبم و ...
ناگهان زینب بی هوش شد و به زمین افتاد.
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
ستار گلمکانی صاحب بزرگترین
بنگاه ملک و ماشین شهر
و خودش در روز تاسوعا
سر مردم گل می مالد
و یازده ماه هم سرشان شیره!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قدرت سامورایی!
شب ها در تکیه لخت می شود
و میانداری می کند
و روزها مردم را لخت می کند
و زورگیری ...!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار
را از بساطش جمع می کند
وآخرین ورژن پوسترهای علی اکبر (ع)
و حضرت عباس (ع)
را در بساطش پهن ...!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
آقای صولتی
تا پایان اربعین تمام پاساژش
را سیاه می کند
و تا آخر سال هم مشتری هایش را!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا
قمه می زند و علم می کشد
ولی در ماه رمضان
سیگار ازلبش نمی افتد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
سیامک چشم چران!
که پاتوقش همیشه خدا
نزدیک مدارس دخترانه است
در دسته جات عزاداری
اسفند دود می کند!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
نیما پشت ماکسیمایش می نویسد
"من سگ کوی حسینم"
ولی هیچ وقت از چارلی!
سگ ده ماهه اش دور نمی شود!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
حاج مجید مداح معروف شهر
بابت هفت ساعت مداحی
حقوق پنجاه روز
یک کارگر را می گیرد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
جباری رییس شرکت
لبنیات شیر تو شیر!
سی شب شیر صلواتی
به خلق خدا می دهد
و سیصد و سی و پنج روزهم
با اضافه کردن آب
شیرشان را می دوشد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
به جای آنکه ما
بر مصیبت مولا بگرییم
مولا بر مصیبت ما می گرید!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
حاج آقا کلامی
نه شب مردم را به تقوی دعوت می کند
ولی در شب دهم
سر زود پایین آمدن از منبر
با هیت امنا دعوی می کند!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
هیت امنای مسجد ...علیه السلام!
درست وقت اذان ظهر عاشورا
اطعام عزاداران را شروع می کنند
و بعد از آن با انرژی و فلوت!
سینه می زنند و گریه می کنند !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
کل یوم عاشورا
یعنی...ده روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی...چند مسجد و چند تکیه !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی خورشید
عصر عاشورا غروب کرد
او هم می رود
تا سال بعد !
تا یاد بعد!
...
این عشق چه عشق است ؟ ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند
از مستی این باده که هر روز فزون است
ماهی است نهان بر سر دریای پریشان
کاین موج سراسیمه بلند است و نگون است
حالی و خیالی است که بر عقل نهد بند
این طرفه چه آهوست؟ کزو شیر زبون است
با زلف تو کارم به کجا میکشد آخر
حالی که زدستم سر این رشته برون است
برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
آن بخت که میخواستی وقت کنون است
علی معلم دامغانی
مريدان شيخ ابو سعيد ابي الخير عارف و شاعر بزرگ از وي خواهان كرامات اعجاز انگيز ظاهري بودند.
روزي به وي گفتند: اي شيخ فلان مرد بر روي آب راه مي رود بي آنكه غرق شود!
شيخ گفت: كار ساده اي است چرا كه وزغ نيز چنين مي كند!
باز گفتند: كسي را سراغ داريم كه در هوا پرواز مي كند!
شيخ گفت: اين نيز كار ساده اي است چرا كه مگس و پشه هم چنين مي كنند!
يكي ديگر از مريدان صدا كردكه : اي شيخ و اي مراد! من كسي را مي شناسم كه در يك چشم بر هم زدن از شهري به شهري مي رود!
شيخ تبسمي كرد و گفت: اين كار از كارهاي ديگر آسانتر است چرا كه شيطان نيز در يك چشم بر هم زدن از مشرق به مغرب مي رود. چنين اموري را هيچ ارزشي نيست.
آنگاه به پاخاست و به طوري كه همگان بشنوند گفت:
مرد آن بود كه در ميان همنوعان بنشيند و برخيزد و بخوابد و بخورد و در ميان بازار بين همنوعان داد و ستد كند, با مردم معاشرت نمايد و يك لحظه هم دل از ياد خدا غافل نسازد!
اسرارالتوحيد
یک بادبادک
وقتی " اوج " میگیرد
که
" باد مخالفی "
برای وزیدن وجود داشته باشد ...
زمستون
تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی نديدی
نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|